بحران بیمیلی در مدارس؛ چرا دانشآموزان امروز دیگر با درسها نمیجنگند؟
زنگ خطر در سکوت کلاسها
همه ی ما شاهدیم که صحنه کلاسهای درس امروز، خلاف آنچه در خاطرات نسلهای گذشته جریان دارد، دیگر از جوشش و کنجکاوی پُرشور خالی شده است. درواقع ما با نسل جدیدی روبرو هستیم که حضور فیزیکیشان در مدارس تضمین شده، اما پرندهی خیال ذهنشان فرسنگها دورتر از کتاب و دفتر پرواز میکند. این بیعلاقگی، صرفاً یک «تنبلی مقطعی» یا لجبازی کودکی نیست؛ بلکه نشانهای هشداردهنده از یک شکاف عمیق روانی و اجتماعی است که نظام آموزشی ما را از درون به چالش میکشد.
یکی از ریشههای اصلی این بیرغبتی، فاصلهی کهکشانی میان «دنیای متن» در کتابهای درسی و «دنیای واقعی» کودکان و نوجوانان امروز است. وقتی ذهن کودک با هزاران محرک هوشمند، رسانههای هوشمند و اطلاعات پیرامونش شکل گرفته است، ارائهی محتوای خشکو انتزاعی در کتابها برایش فاقد معناست.
بی تعارف بگوییم دانشی که نتواند به پرسشها و مسئلههای واقعی زندگی امروز پاسخ دهد، در ذهن مخاطب کودک و نوجوان به بایگانی سپرده میشود؛ زیرا مغز انسان بهطور غریزی انرژی خود را صرف آموختن مفاهیم «بیمصرف» نمیکند.
مسأله دیگر تضاد میان دنیای سرعت و ساختارهای کندِ سنتی است .به این معنا که ما به هیچ وجه نمیتوانیم با ابزارها و روشهای قرن بیستم، نسلِ «سرعت و تصویر» را در قرن بیست و یکم راهبری کنیم. کلاسهای درس سنتی که هنوز بر پایهی سخنرانی یکطرفه و حافظهمحوری بنا شدهاند، توان رقابت با دنیای رنگارنگ، پویا و پرجذبهی بیرون کلاس را ندارند. یادگیری که در آن کودک، نقش «شنوندهی صِرف» را بازی کند و مجالی برای تجربهگری، خطا و کشف خلاقانه نداشته باشد، به فرآیندی خستهکننده تبدیل میشود که دانشآموز برای فرار از آن، پناهگاهی جز بیتفاوتی نمییابد.
در پرداختن به بحث آسیبشناسی ارزشیابی توصیفی بی شک باید از سویی به حسن نیتها و از سوی دیگر به بیان چالشهای اجرای آن بپردازیم. باید گفت
اگرچه حرکت از سیستم سنتی نمره به سوی «ارزشیابی توصیفی» در مقطع ابتدایی، گامی رو به جلو برای کاهش اضطرابِ کمّی بود، اما در عمل با چالشهای جدی روبرو شده است. گاهی اوقات تبدیل شدن این فرآیند به گزارشهای فرمولبندیشده، روح پویای یادگیری را مخدوش میکند. از سوی دیگر، توقعات و انتظاراتِ پنهانِ محیطی و خانوادهها برای کسب سطوح عالی (مانند خیلی خوبهای پیدرپی)، همان بارِ روانیِ نمره را در قالب دیگری به دوش کودک میگذارد. وقتی ارزش ذاتی یادگیری جای خود را به کسبِ تاییدیهی مداومِ بزرگترها میدهد، انگیزهی اصیلِ یاد گرفتن رنگ میبازد.
اگر از منظر عاطفی هم به مسآله نگاه کنیم در مییابیم آموزش، پیش از آنکه فرآیندی شناختی باشد، رویدادی عاطفی است. مدارس پرجمعیت، کمبود فضاهای تعاملی و فرسودگی شغلی معلمان درگیر با مشکلات معیشتی، مجالِ برقراری پیوندهای عمیق عاطفی و شناخت استعدادهای منحصربهفرد تکتک دانشآموزان را محدود کرده است. فرزندی که در مدرسه حس تعلق، شنیده شدن و دیدهشدن نداشته باشد، به ناچار ارتباط روحی خود را با فرآیند آموزش قطع میکند.
ناچار باید از «انبارداری اطلاعات» به سوی «معنابخشی به زندگی» حرکت کرد.
برای نجات نسل آینده از باتلاقِ بیعلاقگی، به جراحی بنیادین در محتوا، روشهای تدریس و پیوند میان مدرسه و جامعه نیازمندیم. مدرسه باید دوباره به کانونِ زندهی کشف، پرسشگری و زندگی تبدیل شود، نه کارخانهی بستهبندی اطلاعات.
اما سوال اساسی اینجاست: تا زمانی که ساختارهای کلان آموزشی خود را اسیرِ روزمرگی نگهداشتهاند، آیا معلمان و مدیران دغدغهمند میتوانند به تنهایی وزنهی سنگین این تحول را به دوش بکشند؟
فاطمه پوراسماعیل – روزنامه نگار
پایگاه خبری و تحلیلی همای خبر پایگاه خبری و تحلیلی همای خبر|پایگاه خبری و تحلیلی همای گیلان|پایگاه خبری و تحلیلی استان گیلان|اخبار گیلان| اخبار روز گیلان | خبرهای گیلان| با اخبار گیلان همراه شوید|