اختصاصی همای گیلان: دمر كف اتاق دراز كشيده،داشتم مقاله ام را وارسي مي كردم كه دو سه بار صداهايي روي مخ نداشته ام ، رژه رفتند، به آن هااعتنايي نكردم، يك گوشم را در كردم و ديگري را دروازه، اما با شنيدن صداي بلند گريه براق شدم، مثل طلبكار ها -البته از نوع زهواردررفته ومافنگي- بر خاسته وبه سوي سالن رفتم تا توپ و تشري راه بياندازم، تصور مي كردم خانم و بچه ها، جلوي تلويزيون لم داده و صداي ان را بلند كرده اند،اما جلوي تلويزيون مثل حساب بانكي ما معلم ها خالي بود!

سينه ام را صاف كردم و صدا زدم:
-خانم جان،بچه ها،كجايين؟
پاسخي نشنيدم دوباره:
-خانم جان،دختران گلم؟
هق هق گريه مرا به اتاق خواب كشاند،درب را باز كرده نكرده،خانمم را ديدم كه مثل مادر مرده ها كف زمين نشسته و به تخت خواب چوبي تكيه داده و سرش را بين دو دستش پنهان كرده است و هرچه هق هقش بيشتر مي شد،پرش شانه هايش هم ايضا،نگران شدم:
-چي شده خانم جان؟براي كسي حادثه اي پيش آمده،كسي زنگ زده،پيام داده؟
و سوال اصلي را شمرده تر پرسيدم: يارانه ها را قطع كردن؟
او سوالاتم را با سكوت پاسخ داد، دست راستم را زير چانه اش گذاشتم و سر سنگين اش را قدري بلند نمودم:
-آخه بگو چي شده؟چرا زار مي زني؟
با چشمانش به چشمانم زل زد و سپس امتداد نگاهش را كشاند به كف اتاق،چيزي دستگيرم نشد.
“من كه مرتب رمز گوشي ام را عوض مي كنم،تازه گوشي موبايلم كه به جانم وابسته است و هرگز از خودم دورش نميكنم”داشتم همين جور با خودم حديث نفس مي كردم كه پرسيد:
-آخه چرا به من چيزي نگفتي؟ كاش به من چيزي مي گفتي؟ از تو انتظار نداشتم!
با جمله آخر”ازتو انتظار نداشتم “دنيا و مافيها روي سرم هوار شد،با خودم گفتم:اي دل غافل،داد و بيداد، معلوم نيست كدوم شير خام خورده اي ،كدوم يك از گاف پافمو پيش اون لو داده،حالا چگونه بايد ماست ماليش كنم؟
-آخه چي رو نگفتم خانم جان؟راجع به چي صحبت مي كني؟
هيچ نگفت،برگه اي به من داد،سرسري نگاهش كردم،نوشته اي شبيه دستخط پزشكان و قضات محترم!نفس راحتي كشيدم، الحمدلله والمنه از گاف پاف خبري نبود، انشاي يكي از دانش آموزان بود.انشاي بچه ها را آورده بودم منزل،خانمم دنبال شناسنامه اش بود- براي گرفتن كارت هوشمند ملي،شناسنامه ها را با خودم برده بودم ثبت احوال،و سپس همه را با انشاي بچه ها ولو كرده بودم داخل اتاق خواب -خانمم در حين جستجوي شناسنامه ،انشاها را ديد و چند تايي را ورق زد ،از جمله اين نوشته را خواند.
من هم وقتي نوشته را از صدر تا ذيل خواندم به او حق دادم كه هوار بكشد و ضجه بزند،اگر چنين نمي كرد،احساس مي كردم احساسش ترك برداشته و سنگدل شده است،،-چه خوبه ما آدم ها گاهي آدم باشيم-انشاي اميد بود به مادرش:
آقا معلم از من و بچه ها خواست براي مادر نامه بنويسيم،نمي دانم چه بنويسم، براي كسي كه نيست، براي مادري كه نيست، براي مادري كه نمي تواند بخواند، براي مادري كه نمي توانم بخوانمش، راستي آيا دستان مادر نرم است؟درست مي گويند مادر وقتي غذا مي پزد همه وجودش را با غذا هم مي زند؟ آيا وقتي بچه اي نيمه شب از كابوس مي پرد،آغوش مادر پناهگاه مطمئني است؟ راست مي گويند چشمان مادر اقيانوسي از مهرباني است؟ آيا لبان مادر غير از بوسه و حرف هاي محبت آميز واژگان ديگري مي شناسد؟
وسط هاي خواندن متن ،هق هق گريه ام،دخترانم را كشاند به اتاق،آن ها با ديدن چشم هاي اشكبار من و همسرم، نگران شدند، خانمم بچه ها را نشاند روي دو پايش-به سختي جا شده بودند-و من خواندن نوشته را ادامه دادم:
آيا واقعيت دارد كه مادر غير از لبخند و نوازش هيچ نمي شناسد،آيا بهشت زير پاي مادر است؟
اميد همچنين نوشته بود:
مادر بهتر از جانم،من كه بهشتم را زير پايت پيدا كردم،هر موقع كه دلم از دنيا مي گيرد،مقدس ترين و امن ترين مكان دنيا براي من همين جاست:گورستان! و درست زير پاي تو!مادر جانم،تو برترين فرشته ي خدا روي زميني،چه باشي و چه نباشي!
و من بلند شدم و پيشاني دختران و همسرم را بوسيدم و راهي شدم به گورستان تازه آباد،براي در آغوش كشيدن مادرم و بوسيدن پشت دستان پر مهرش.
/ دكتر محمدتقي يونسي رستمي
پایگاه خبری و تحلیلی همای خبر پایگاه خبری و تحلیلی همای خبر|پایگاه خبری و تحلیلی همای گیلان|پایگاه خبری و تحلیلی استان گیلان|اخبار گیلان| اخبار روز گیلان | خبرهای گیلان| با اخبار گیلان همراه شوید|
چقدر زیبا و پر احساس، عالی بود درود بر دکتر یونسی گرامی و عزیز ???