چاپ مطلب چاپ مطلب

عروسک ِ همه ی قصه های من/جلال میرزاآقایی

اختصاصی همای گیلان،عروسک قصه ها ،روح نمادینِ خسته دلان و سوته دلانی است که همه عمر به باور زیستن ِعاشقانه ،روز گار را سپری کرده و می کنند و این بزرگترین نبرد زندگی و مفهوم انسانی زیستن می باشد که معرفت عارفانه و عاشقانه ،بدون شیدایی و شناوری در بحرِ عشق ،ممکن نیست .

آنانیکه سینه ای سوخته و آلامی گداخته و داغی ی نامردی های روز گاران و قلبی خونین و چو سنگ زیرین آسیاب ،محمل و محفل و سنگ صبور و مِهر و مُهر سکوت و لبان شانرا دوختند ،نیک می دانند که همه این راز ها و نیاز ها و آواز ها و نفیر نی از سوز و گداز ها و….فقط و فقط با وجود عروسک قصه های عشق قابل تحمّل بود و بس .
همدمی و همرازی و به غمزه ی عروسک ِ قصه ی عشق بود که ظرافت ،انعطاف پذیری ،تحمّل ،تامّل ، ،تعمّق ،احساس همنوع دوستی،شکیبایی و شور شیدایی ،میسّر و مسیر شد .

آری عروسک ِ قصه های من !
ماندگار و صادق تر از تو ،رفیقی نیافتم که نماد همه رویاهای شیرین من باشد و انیس و مخاطب قلم و همدم لوح زرّین باشد که هر چه یافتم ،آموختم ،بافتم واندوختم به یاری تو بود که ره عشق و آموزش و انگیزش و روش ِ فحص و کلام و سیاست و فلسفه و فصاحت و بلاغت را تلمّذ کنم و عزلت به ابتذال نبرم و منزلت را منزّه و قدر بدانم.
وقتی از نامردی ها و ناکسی ها ی روز گاران ،زخم ها در دل و تن داشتم و دل خونین و روح اندوهگین میشد و در کنج عزلت وتنهایی خویش ،می نالیدم این تو بودی که مرا به دنیای شیرین خاطره ها می بردی که ای پسرک شالیزار “چه زود وارد بازی بزرگان شدی “.
این تو بودی که قلم به دست من دادی و مخاطب همه نگارش های عارفانه و عاشقانه و مسئولانه ی من بودی و به حیات من معنی بخشیدی و خاک و افلاک را بهم دوختی و سوختی و نگذاشتی که تنها بمانم و در داغ مهاجر شالیزاران ،خاکستر شوم .
در همه راز های شبانه و عارفانه که به رندی حافظ و مستی شراب ِ لب ِ لعل ِ مولانا ، تو ساقی ی ساغر ِ”دُرد کشان” من بودی و مونس همه ی قصه های هزار و یکشب بودی و تو راز شب یلدا را به صبح امید ِ فردا ،داد زدی و تار زدی و گل نرگس را به زلف ِ آن نرگس ِ مست ِ خوش آواز زدی .
تو شاهد بودی که شازده احتجاب های همیشه در صحنه علوم ارضی و سماوی و کیمیا و لیمیا و سیمیا که با رمل و اسطر لاب و مشاطه گری ی کلمات عاریه ای ،در کوی بینوایان ِ فرهنگ و کلام ،قُمپُز روشنفکری بسوی آسمان و زمین ،هوا می کردند و وقتی دهان باز کردند ،دل و قلب هر گدایی به فقر ِفکرت و فطرت و خُردی و بی خَردی ی این پادشاهان ِتو خالی و خیالی ،به درد می آمد و می باید بحالشان گریست و زین سبب بود که ساز مستی نواختیم و “می” در ساغر ِشیدایی انداختیم و لب به شراب گلگون ِ قلم کشیدیم و ساغرِ دُرد را ، به انتها سر کشیدیم تا مست شویم و عاشق کوی الست شویم چون آنچه در این کوی ،یافت می نشود همان ریا ،تزویر ،سالوس ،ترشرویی ،خشم، غضب،دشمنی،کینه،ابرو کمانی ،می باشد .
در کوی پاکبازان ،معرفت اهل دل می پذیرند که نه جنس می شناسند و نه جنسیت و نه طول و عرض عمر و نه عَمر و نه زَید و نه زیادی .
آری عروسک قصه های من !
قلم و قدم را به کارزار و مرغزار عشق بردیم تا “حیات “را زنده و “حیا “را آویزه و امید را سر زنده کنم که هیچ فردایی بی امید ساخته نمیشود و سوگنامه های عاشقانه را نه وسیله ،بلکه همه مقصد ِ این پسرک شالیزار می باشد .

تقدیم به همه آنهایی که عاشقانه و عارفانه و مشتاقانه ،دوستشان دارم .

جلال میرزاآقایی?

با کانال همای خبر همراه باشید

About عطیه نصرتی

Check Also

فرار؛از”روستا”؛ قرار؛در”شهر”(۱۰)

🌓فرار؛از”روستا”؛ 🔶قرار؛در”شهر”🌘(۱۰) یادداشت از علی رحیم پور سرشکه  ۲)○استان البرز○ (بخش سوم) ○چای دبش○ شرکت …