چاپ مطلب چاپ مطلب

چشمهایش…./ علی دادخواه

اختصاصی همای گیلان: از صبح که با خود درپیچیدم تا این یادداشت را بنویسم چند عنوان از خاطرم گذشت .با خودم قرار گذاشتم تا نام انرا « لذت شرب مدام » بگذارم از روی این بیت از حضرت حافظ :

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

ولی امشب که در خودم غور می کردم و خاطرات ایام عاشقی از سر می گذراندم با خود گفتم چرا عنوان یادداشت را « چشم هایش» نگذارم.اتفاقا این فکر زمانی در من قوت گرفت که داستانی با همین عنوان از « بزرگ علوی» را می خواندم.پس چنانکه در این متن از «تسلای عشق »می نویسم از چشمان تو نیز می نویسم ، چشمانی پر از عاطفه و پر از اصالت، که در من شوری و فرهی برپاکرد ،وقتی که من در خود مرده بودم و در غمی بزرگ گرفتار.
انچنانکه حضرت مولانا گفته است این عشق مرا به«مرگ تبدیلی» از ظلمت خارج کرده ودر نوری فرو برد و خاک وجود مرا به زر تبدیل نمود و دیگر «خار غمناکی نماند.»

«قدکان ما کان مما لست اذکره فظن خیرا ولاتسال عن الخبری» جملات زیبایی است که بسیاری از عرفای ما انرا نقل کرده اند.برای من که یک کوله بار حرف دارد.اتفاقا مرحوم بدیع الزمان فروزانفر این شعر را چنین برگردانده است :

بود انچه بود وانچه نیارم به گفت من
بگذر از این حدیث به من ظن بد مبر

« بگذر از این حدیث…» اخر!نمی شود همه چیز را درباره عشق گفت بالاخص انکه شنونده یا مخاطب دلش در کوره عشق گداخته نباشد ،اینجاست که تنها خواهش من اینست که بگذری و ظن بد هم نبری….

عشق ،عشق و عشق ،تمامی وجود ادمی را در می نوردد همچون سواری سرکش و طغیان گر،از تو می خواهد ویران شوی در طلب او ، و اینجاست که عقل با تو در می پیچد که عقل بشدت محافظه کار است و دل جسور.
وعقل من از زمانی که بازنده این جنگ خانمان سوز شد ،مست گردید و سرگردان .از همین روست که ان عقل ،چیزهایی را شهود می کند که تاکنون درک ان‌نمی کردم .
درک و حرکت دو مولفه حیات،اصلا خدا هم « حی» است ، یعنی «هو الدراک او فعال» و هر لحظه به کاری و به شانی….

اه ! از ان سرکشی معصومانه ای که در چشمان توست واز صداقت برنده وتیزی که در هر نگاه تو.ایکاش من با هر پرده از صدای طنین اندازت ،سماع عاشقانه ای داشتم در اطراف کعبه چشمان سیاهت.

«وحق تعالی از انوار جلال خویش او را شربتها دهد.شراب روحانی و چنانکه گفت :”صباحم ربهم شرابا طهورا”واین طایفه از مرگ شواغل طبیعت برهند.واز ظلمات بیرون شوند و به سرچشمه زندگی ودریاهای حقیقی روحانی بپیوندند که لهم اجرهم و نورهم و جای دیگر فرمود نورهم یسعی بین ایدیهم وایمانهم» شیخ نور ، مولف « عقل سرخ» همانکه اتش بر عشاق عالم زد و همه چیز بسوخت ،حتی ان جوهر هستی ،اگاهی را می گویم ،زیبا نوشته است.حکیم شهاب الدین سهروردی در کتاب با مسمی ی خود بنام « پرتونامه » که نور نامه است ،و سطوری از انرا برایتان روایت کردم ،چه معماری ها با ایات قران نمی کند و چنان ما را در خم فلسفه نور خود در هم می پیچد که عشق در عقل مان درامیزد.

بله ! گفتم که « ظن بد مبر» ید که اینکه برایتان می نویسم نه روایت عشقی شخصی است ( که البته می تواند باشد) بلکه داستانی است به درازای تاریخ دل دادگی انسان ،تا وقتی که زمان گذشته ومی گذرد.
ایه زیبایی را از سوره حدید به گواه اورده است سهروردی : « یـوم ترى المؤمنین و المؤمنت یسعى نورهم بین ایدیهم و بایمانهم بـشـرئکـم الیـوم جـنـات تجرى من تحتها الانهر خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم »
روزیکه مومنان از زن ومرد را می بینی که نورشان می شتابد از پی انها و انچه در بین دنیا واخرت است‌….
روزگاری ایه شریفه ای از سوره بقره را می خواندم‌که اتفاقا معروف هم هست « و خداوند یاور کسانی است که ایمان اورده اند ، انها را از ظلمت خارج کرده بسوی نور هدایت می کند و کسانیکه کافر شدند صاحب انها طاغوت است ،انها را از نور خارج کرده بسوی ظلمت هدایت می کند.»
با خودم می گفتم این چه داستانی است که مومنان در ظلمت بوده اند وکافران در نور!!!!
پرتونامه سهروردی را که خواندم در خود فرو رفتم و پرسش ها از ذهنم می گذشت که ظلمت چیست ؟ نور کدام است؟ در این پرسش ها غرق بودم تا اینکه به این جملات در کتاب شیخ اشراق برخورد کردم:

«و اگر ما در این عالم معقولات لذت نیابیم و از رذایل و جهل دردناک نشویم از ان باشد که سکر عالم طبیعت در ما غالب است.واز عالم خویش مشغولیم.وچون این شواغل برخیزد لذتی یابد بی نهایت به مشاهدت واجب الوجود و ملا اعلا و عجایب عالم نور ودایم در ان لذت بماند. فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍوعقلی شود نورانی و از جمله فرشتگان مقرب شود و هرگز این خاکدان پلید را نیارد واز نگریستن به او ننگ دارد.وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیراً»

تعجب نکنید این کتاب ترجمه نشده است ،شیخ شهید واقعا انقدری فارسی را روان‌نوشته است که گویا در روزگار ما زندگی می کند.زیبایی نوشتار و انتخاب نامهایی اوانگارد به لطف متن افزوده است.

شیخ در چند جمله به دعوای عشق و عقل خاتمه داده و می گوید جایی که فراق است ،جدایی هست درد هم است.حال این جدایی بیگانه بودن از خود باشد و‌پوچی یا عشق محبوبی باشد ودوری یا اینکه جراحتی باشد بر عضوی.و این درد لازمه انسانیت ماست اگر به ظواهر عالم طبیعت مست نشده باشیم( سکر) .ولی طبیعت چیست ؟ جز نقشی از نقاشی زبردست و زیبا نگار.حال ما اگر به شواغل ان دلخوش کنیم ،از ظاهر به باطن نقاش نرسیم نمی توانیم به لذت دایمی و درک معقولات برسیم.
لذت دایمی انجاست که شیخ اشراق از ایه ۵۵ سوره مبارکه قمر شاهد می اورد که« فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ)) یعنی استقرار و ارامش در صدق است و راستی.قدرت و حاکمیت مطلق هم در نشیمن گاه صدق است.اصولا هر جایی که دویی و منیت نباشد ،وحدت و واجب الوجود باشد ،ارامش است و ارامش و ارامش.
از همین روست که دروغ وخیانت اضطراب می اورد ویا عشق با تمام ماجراجویی هایش ارامش.
و مولانا چه زیبا این را در غالب داستان جوانکی که معشوق او مرده بود می اورد که :

صورتش برجاست این سیری زچیست
عاشقا واجو که معشوق تو کیست

در نهایت وقتی حضرت مولانا را که می خوانید می بینید همان حرف سهروردی را می زند که ما اگر هم عاشق هم می شویم ،عاشق معنا یکدیگر می شویم .معقولاتی را در می یابیم فرای حسیات ، از پس چشمان معشوق به روح او پنجره ای باز می کنیم تا هوای تازه ای تنفس کنیم.پس عشق همان عقل است ،ولی عقلی که مست شده است ولذت عین حیات است ،مادام که در حرکت باشی و ادراک عقلانی.

ودرد عشقی کشیده ام که مپرس….
پایان دفتر اول

علی دادخواه،  تحلیل گر سیاسی و صنفی

About سردبیر

Check Also

فرار؛از”روستا”؛ قرار؛در”شهر”(۱۰)

🌓فرار؛از”روستا”؛ 🔶قرار؛در”شهر”🌘(۱۰) یادداشت از علی رحیم پور سرشکه  ۲)○استان البرز○ (بخش سوم) ○چای دبش○ شرکت …